یاداشتی به بهانه شهادت چهار محیط بان شهید محیط زیست کردستان / یک سال دیگر نیز گذشت

سحرگاه جمعه بود. دیشب چند بار از خواب پریده بود. زودتر از روزهای دیگر از خواب بیدار شد. وسایل مورد نیازش را آماده کرد. لقمه ی نان و پنیر و سبزی را پیچید. با دقت آنها را در کوله پشتی اش جای داد. گونه های زیبای پسرش را بوسید و از زنش خداحافظی کرد. زن : برای نهار که برمی گردی؟ خورشت قورمه سبزی بارگذاشته ام.با خنده جواب داد: رفتن مان دست خودمان است وبرگشت مان دست خدا و آرام از خانه بیرون رفت. همکارانش سوار برپیکاب سفید رنگ، منتظرش بودند. آن روز قرار بود که حوزه ی استحفاظی شهرستان سنندج را کنترل و پایش کنند. آنان محیط بانان اداره کل محیط زیست کردستان بودند.

پایگاه خبری محیط بان دماوند(DEWNA):به گزارش روابط عمومی اداره کل حفاظت محیط زیست کردستان، افشین جنتی کارشناس روابط عمومی اداره کل حفاظت محیط زیست کردستان:سحرگاه جمعه بود. دیشب چند بار از خواب پریده بود. زودتر از روزهای دیگر از خواب بیدار شد. وسایل مورد نیازش را آماده کرد. لقمه ی نان و پنیر و سبزی را پیچید. با دقت آنها را در کوله پشتی اش جای داد. گونه های زیبای پسرش را بوسید و از زنش خداحافظی کرد. زن : برای نهار که برمی گردی؟ خورشت قورمه سبزی بارگذاشته ام.با خنده جواب داد: رفتن مان دست خودمان است وبرگشت مان دست خدا و آرام از خانه بیرون رفت. همکارانش سوار برپیکاب سفید رنگ، منتظرش بودند. آن روز قرار بود که حوزه ی استحفاظی شهرستان سنندج را کنترل و پایش کنند. آنان محیط بانان اداره کل محیط زیست کردستان بودند. روز جمعه، روز تعطیل و استراحت است. اما شغل محیط بانی روز عادی و تعطیل نمی شناسد، روز و شب باید آماده بود و پای دررکاب. سوارماشین شد و با همکارانش سلام واحوال پرسی کرد. ماشین به راه افتاد. کوچه و خیابان های خلوت شهر را پشت سرگذاشت و از شهر خارج شد.

سفره ی دل همکاران باز شده بود. یکی ازنابسامانی زندگی ومعیشت سخن می گفت. دیگری از وضعیت اسف بار حیات وحش و زیستگاه هایشان. یکی از طنازی های دخترش سخن می گفت. دیگری از شیرین زبانی های پسرش. یکی از بیماری مادرش سخن می گفت. دیگری از رنج و محنت پدرش و … همه در یک موضوع هم کلام و هم نظر بودند، شب عید، شرمنده ی زن و بچه هایشان نباشند.

۱۳ اسفند ماه بود. سال آرام ارام به پایان خود می رسید. اشعه ی طلایی رنگ خورشید، آهسته آهسته نور و روشنایی را به جهان می گسترانید. طبیعت درحال نوشدن و زنده شدن بود. زمین، زایش دوباره را تجربه می کرد. طبیعت خود را برای استقبال از بهار آماده می کرد. . سبزه ها آرام آرام سر از زیر خاک بیرون می آوردند و با ترس و دلهره و زیرچشمی اطراف شان را نگاه می کردند که مبادا پایی آنها را قد نکشیده، له کند. درختان تکانی به خودشان می دادند و با ناز وکرشمه، خمیازه می کشیدند و با طنازی چشمانشان را می مالیدند و امیدوار به این که از شراره برقی و تبر و چکش و چاقو و میخ و شعله های آتش درامان باشند. درختان میوه، آماده ی شکوفه زدن بودند والبته نگران تغییرات آب و هوایی که مبادا سوز و سرمای خارج از موعد، زحمت و تلاش باغداران و کارگران را برباد دهد. گل ها نرم نرمک با این آرزو،غنچه می کردند که چیده نشوند. پایمال نشوند و دست مهربانی ونوازش برسر و رویشان کشیده شود واگرچیده شدند به دست پسرکان ودخترکان گل فروش برسند تا خرج زندگی ومخارج بیماری پدران و مادرانشان را با فروش گل ها بپردازند. گیاهان خوراکی خوش طعم و بوی بهاری، چشم انتظار رعد و برق ( هه وره تریشقه ی ) بهاری و بارش بارانند تا سر از خاک بیرون آورند و چند روزی، رزق و روزی را برسر سفره ها ببرند و سفره ها را با طعم وعطر و بوی خوش، رنگین کنند و تنها توقع شان، کندن گیاهان بدون تخریب و آسیب زدن به ریشه های آنهاست.
پرستوها و چلچله ها با این امید نغمه سر می دادند و پیام آورآمدن بهارو زنده شدن طبیعت بودند که ریزگردها وگرد وغبارلعنتی داخلی وخارجی، دست از سرشان بردارد و بهاری تیره و خاکستری و خاک آلود را برای زیستمندان به ارمغان نیاورد. کبک های خرامان وعاشق، آماده ی سردادن قصه ی دلداگی می شدند،ا لبته اگرهدف و سیبل شقاوت و بی رحمی قرارنگیرند. طبیعت و کوه و در و دشت از خواب زمستانی بیدار می شدند و جامه های زیبا و رنگارنگ خود را بر تن می کردند و با این آرزو برای پذیرایی و میزبانی انسان ها مهیا می شدند که درپایان ۱۳ فروردین ( روز طبیعت ) با کوهی از زباله ها و پسماندهای شیشه ای، آلومینیومی و سفره و کیسه های پلاستیکی و لوازم یکبارمصرف پلاستیکی روبرو و دمخور نشوند.

همکاران که ازدیدن این همه زیبایی وطراوت به وجد آمده بودند، با تلاشی مضاعف وستودنی، مسیرهای تعیین شده و مورد نظر را پایش کردند. در طول مسیر، حاشیه ی رودخانه ی قشلاق و ارتفاعات منطقه را با دوربین چشمی، رصد کردند. برای کنترل یکی از زیستگاه های حساس منطقه به دو گروه دونفره تقسیم شدند. پایش چند ساعته ی منطقه شروع شد. تخلفی مشاهده نشد. مشاهدات شان را از گونه های جانوری، وضعیت پوشش گیاهی منطقه ، تهدیدات و … با دوربین عکاسی ثبت کرده و دردفترچه جیبی وقایع روزانه یادداشت کردند. به محل پارک خودروبرگشتند. پس ازچندساعت، پیاده روی و کوهنوردی، خوردن چای داغ می چسبید. آن هم چای کتری سیاه. آتشی برافروخته شد. بساط صبحانه را پهن کردند. نان و پنیر، تخم مرغ و گوجه و سبزی و چای شان را با اشتها و لذت خوردند. با دقت و وسواس تمام، آتش را خاموش کردند. سوارماشین شدند و آرام آرام، مسیر برگشت را درپیش گرفتند. ترانه ی کردی ( کویستانان خال خال، به فری له بانه ) در فضای داخل خودرو می پیچید و حال و هوایی با نشاط دربین آنان ایجاد کرده بود.

ماشین آرام آرام در حال حرکت بود. آنان تصمیم گرفتند که ارتفاعات روبرویشان را نیز پایش کنند و از مسیر جاده ی صلوات آباد به سنندج بازگردند. مسیری سخت و صعب العبور. خودرو پیچ و خم مسیر را طی می کرد و بالا وبالاترمی رفت و لحظه به لحظه به محل عروج و پرکشیدن شان به آسمان ، نزدیک و نزدیک تر می شد. آنان از سرنوشت شان خبر نداشتند که با پای خود به مسلخ می روند و دیوسیرتان انسان نما، انتظارشان را می کشند. آری همکاران مان بدون اینکه فرصت استفاده از اسلحه ی سازمانی تزئینی عمر و جان برباد ده محیط بانان ( اگر محیط بانان از اسلحه استفاده کنند، تاوانش را خودشان باید بپردازند و اگر از آن استفاده نکنند، خونشان گردن خودشان. به عبارت دیگر وجود اسلحه از هر دو سو برایشان مشکل ساز و مصیبت بار است. اگر برای دفاع ازخود ازآن استفاده کنند، با حکم اعدام و پرداخت دیه و… روبرو می شوند و اگرازآن استفاده نکنند، مصدوم و شهید می شوند ) را بدست آورند به شهادت رسیدند و خون سرخشان، دشت و دمن و خاک کردستان را رنگین کرد.

باز هم ۱۳ اسفند از راه رسید. روزی که یادآور خاطره ای تلخ و فراموش نشدنی در دفتر خاطرات مان است.روزی که همکاران مان ناباورانه پرپرشدند و مظلومانه درخونشان غلطیدند. یارانی که نگرانی شان کل و بزگرفتاردرتله درکوسالان و بدرو پریشان بود.عزیزانی که دغدغه ی آنان سینه ی شکافته شده ی کبک خرامان اورامان بود. دلسوزانی که هم و غمشان، پاک کردن آبشخورها بود تا مبادا قوچ ومیش عبدالرزاق و بیجار در تابستان، تشنه بمانند. نازنینانی که آرزویشان، آرامش و امنیت زیستگاه ها درفصل جفت گیری و زایمان حیات وحش بود.پرندگان مهاجر مهمان زریبار، قشلاق و سقز، هنوزهم چشمان و چهره ی مهربان آنان را می کاوند. جانوران خسته و زخمی شاهو، هنوزهم چشم انتظاردستان سخاوتمند و مهربان آنانند که بر سر و رویشان کشیده شود.آری این بود گناه و جرم همکاران مان که تاوان آن را با خون و جان شان پرداخت کردند.

یاران مان اگرچه صورت خود را با سیلی، سرخ نگه می داشتند اما دلی داشتند به وسعت بی کران ها. توشه ی راهشان نان و پنیری بود اما دل سیرشان آسمانی .

وقار و متانت کاک محمود، تبسم معصومانه ی کمال، ذوق و قریحه ی معمر و خنده های زیبای مسعود برای همیشه ی دوران در قلب مان ماندگارند. یادشان جاودان

You May Also Like

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ثابت کنید که ربات نیستید: *